تبليغاتX
www.diana&alireza.com
حرف های ناگفته دو عاشق
ویرانه نه انست که جمشید بنا کرد

ویرانه نه انست که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که با هر نگه تو

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 17:56  توسط علیرضا | 
خب گفتم بهتره عکس هم بزاریم اینم تقدیم به بهترینم که کسی نیست جز دیانای خودم امیدوارم خوشش بیاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 16:31  توسط علیرضا | 
سلام اینو به درخواست یکی از دوستان زدم گرچه قدیمیه
 این یه داستانه که نشون میده رفیق یعنی چی

دوتا رفیق بودن یکی تهرانی یکی آبادانی هر دوتاشون با هم سرباز بودن بعد از

سربازی هرکسی میره شهرشون اما قبلش با هم خداحافظی میکنن آبادانیه به تهرانیه

میگه : اگه زن خواستی به من بگو خودم برات یکی رو میگیرم فقط بیا آبادان و

بگو.

تهرانیه میگه : تو هم اگه یه روزی کاری خواستی بیا پیش خودم و به من بگو

میره و میره و میره تا بعد از یکسال تهرانی هوس میکنه زن بگیره یادش میاد که

آبادانیه بهش گفت زن خواستی بیا پیش من

میره آبادان پیش دوستش و بهش میگه زن میخوام آبادانیه هرچی میگرده و یکی رو

معرفی میکنه تهرانیه میگه نمیخوام یه روز دختر همسایه آبادانیه میاد خونه آبادانیه

و تهرانیه تا میبینش به دوستش میگه من اینو میخوام غافل از این که دختره نامزده

آبادانیه بود

آبادانیه هم هیچی نمیگه دختره رو واسه تهرانیه میگره و میفرستش بره آبادان

چند سال میگزره و آبادانیه شده یه آدم محتاط مامانش برمیگرده بهش میگه تو که

محتاط شدی زنت رو دادی رفت حداقل برو پیش دوستت کار پیدا کن

آبادانیه هم واسه اینکه دل مامانش رو نشکنه میره تهران سراغ دوستش زنگ خونه

رو میزنه و یکی پش آیفون میگه کیه؟

آبادانیه میگه منم از آبادان اومدم رفیقت فلانی

طرف میگه : برو بابا من آبادانی نمیشناسم من تو رو نمیشناسم برو مزاحم نشو

آبادانی می فهمه اینها همه نامردن برای اینکه مامانش دلش خوش باشه پنجاه هزار

تومنی که تو جیبش بود رو برمیداره میبره باهاشون لباس بخره و به مامانش بگه

دوستم واسم کار پیدا کرده توی راه سه تا دزد رو میبینه که از اونطرف خونه میپرند

تو خیابون

آبادانیه میترسه و به خودش میگه : اینا میان پولم رو به زور میگیرن و کتکم هم

میزنن واسه اینکه کتک نخورم خودم میرم و پولم رو بهشون میدم

میره جلو و رو به سه تا دزد میکنه و میگه من از آبادان اومدم تنها دارایم

همینه، پولم رو ببرید اما کتکم نزنید

سه تا دزد که تازه از دزدی برگشتن و و پول خوبی دستشون بود گفتن برو ما

کاریت نداریم اینم یه خورده پول بگیر و باهاشون لباس بخر اینا چیه پوشیدی

آبادانیه خوشحال میشه ومیره لباس شیک میخره و میپوشه و میاد بیرون تو خیابون

داره میره که یه ماشین شیک که یه خانمی نشسته توش می ایسه جلو پاش و میگه

بیا بالا

آبادانیه میگه : خانم ولمون کن من شهرستانیم جنبه ندارم بزار به درد خودمون

بسازیم بزار زندگیمونو کنیم

خانمه بهش میگه خوشم اومد ازت میخوام واسم کار کنی حاضری؟

آبادانیه خوشحال میشه میگه آره و شروع میکنه برای زنه کار کردن بعد از یه مدت

زنه برمیداره و دخترشم میده به آبادانیه دیگه آبادانیه زندیگش از اون رو به این رو

میشه

یه روز زن آبادانیه به آبادانیه میگه یه مجلس شراب خوری هست میایی بریم؟

آبادانیه قبول میکنه و باهم میرن و یه گوشه ایی میشینن توی اون مجلس تهرانیه و

زنش هم نشستن

همه جمع میشن و میگن خب یکی شروه کنه

آبادانیه میگه اول من میگم

میگه : پیک اول رو بزنید به خاطر اون رفیقی که قول داد و عمل نکرد

همه پیک اول رو میزنن

میگه : پیک دوم رو بزنید به خاطر اون سه تا دزد که با پولشون باعث شدن کار

پیدا کنم

همه پیک دوم رو میزنن

میگه : پیک سوم رو بزنید به خاطر اون خانمی که بهم کار داد و بعدش دخترش رو

بهم داد

همه پیک سوم رو میزنن

تهرانیه که از حرف های آبادانیه میفهمه منظورش چیه میگه حالا نوبت منه

میگه : پیک اول رو بزنین به خاطر اون رفیقی که قول داد و به قولش عمل کرد

همه پیک اول رو میزنن

میگه پیک دوم رو بزنید به خاطر اون دزدایی که دزد نبودن من فرستاده بودمشون

همه پیک دوم رو میزنن

میگه: اینو نمیخواستم بگم ولی میگم پیک سوم رو بزنید به خاطر اون زنی که مادر

من بود که به تو کار داد و اون دختر خواهر من!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 11:45  توسط علیرضا | 

مرگ:

 

آن دم که کبوتر از بام خانه گذشت و آه دختر تنهای شب در فضا پیچید

 

 من وتو در کنار هم به سایه ی در ختان انبوه شب روی دیوار ها 

 

خیره بودیم ناگهان صدای باد سکوت مرگبار را شکست و بعد به

 

چشمانت خیره شدم حلقه ی اشک را در آن دیدم گفتمت: غمت را

 

بگو .گفتی : غم من در چشمان تو نهفتست . گفتم : کی خواهم فهمید که

 

غمت چه بوده ؟

 

گفتی : آن دم که سیاهی شب سایه گسترده و تو در تنهایی خود خواهی

 

بود .

 

گفتم : هر گز . تا تو هستی من هرگز تنها نخواهم بود.

 

لبخندی زدی و دستانم را گرفتی آن گاه گفتی : در آن شب جز تو کسی

 

با من نیست اما افسوس که من همانند این درختان بی حرکت خواهم

 

بود  و حتی فرصت خداحافظی را نخواهم داشت .

 

از حرفهایت خنده ام گرفت . چشمانم رابستم و به خواب رفتم هنگامی

 

که چشمانم را گشودم هنوز شب بود و دستان تو دردست من اما دستانت

 

گرمای همیشگی را نداشت

 

بعد از سکوتی که شب فراهم کرد رازت را فهمیدم اما افسوس که دیگر

 

از آن شب به بعد ندیدمت و تو برای همیشه جسمت را به خاک سپردی

 

اما روحت در من زندست .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23:0  توسط دیانا | 

 

 

In My Eyes, You're A Beautiful Flower

Designed so artfully ~


fashioned by the masters hand


especially for me.


Each petals light shines from your soul


with amazing clarity ~


and I stand in awe and silence


as it gently circles me.


I hear your heart songs whispering


of wonders yet to see ~


true blessings I've been granted


for you share those songs with me.


I'll nurture you so tenderly


with drops of morning dew ~


My dream


to spend eternity.


My Flower ~ Loving You.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:59  توسط دیانا | 

مرغ عشق زیبای من

فرسنگها از من دوری و می دانم

و روحم متعلق به توست

دوستت دارم ؛  دوستت دارم

دوستم داشته باش

تا اعماق روحم

از عشق تو لبریز شود

امید به تو دارم ؛ امیدم را نا امید نکن

محبوب من ؛ دلدار من ؛ عشق من

دوستت دارم ؛ تا دوستم داشته باشی

مرغ عشق من ؛ جفت زیبای من

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 23:31  توسط دیانا | 

کاشکی یه روز با همدیگه

سوار قایق می شدیم

دور از نگاه ادما

هردومون عاشق می شدیم

کاش آسمون با وسعتش

تو دستامون جا می گرفت

گلای سرخ دلمون

کاش بوی دریا می گرفت

کاش که یه ماهی قشنگ

برای ما فال می گرفت

برامون از فرشته ها

امانتی بال می گرفت
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 23:30  توسط دیانا | 

هنوزم عاشق ترینم ای تو تنها باور من

به غیر از با تو بودن نیست هوایی بر سر من

هنوز عطر تو مونده در فضای خانه ی  من

هنوزم بی قراره این دل دیوونه من

تویی تنها دلیل بودن من

به یاد من باش

فراموشم نکن

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 23:29  توسط دیانا | 
امروز یه اتفاقی برای یکی از دوستام افتاد و در جوابش فقط این رو تونستم بگم

نه زندگی انقدر شیرین است و نه مرگ انقدر تلخ که انسان بخواهد شرافتش را بفروشد

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 11:17  توسط علیرضا | 
از من پرسیدن : من را بیشتر دوست داری یا دنیا

گفتم: دنیا

اونم قهر کرد و رفت.....اما نمی دانست خودش همه دنیای منه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 17:47  توسط علیرضا | 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 17:58  توسط علیرضا | 

مهربانی را از درخت بیاموز که سایه از سر هیزم شکن بر نمیدارد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 23:10  توسط علیرضا | 

دیدی چه زیبا غرورم را شکست ؟

و چه عاشقانه نیازهایم را لگدمال کرد !

شنیدی که چگونه بیصدا قلبم شکست؟

دیدی چه آسان از وفاداریم گذشت ؟

چه آرام ازاین طوفان گذشت!

مرا به که فروخت ؟

به ارزَنی ، به ارزانی !

اینگونه بود رمز اشک بی پناهم ....

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:11  توسط علیرضا | 

 

مرا عشق ورزیدن می آموزی؟

تو خود فرا گیر,

که من در این وادی آموزگارم.

خدای عشق اگرهم باشد

من به یک تعلیم نادانش کنم.


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 0:7  توسط دیانا | 

دوستان این امکان برای همه شما فراهم شد که از یک چت روم استفاده کنید

امیدوارم که لحظات خوبی برای شما باشد و مسائل اخلاقی را رعایت کنید

ورود به چت روم وبلاگ

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 7:55  توسط علیرضا | 

دوست داشتن لمس دست و نگاه و بوسه روی لب نیست

دوست داشتن یک احساس است که در هر کس نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 7:48  توسط علیرضا | 
روزی زندگی از مرگ پرسید: چرا همه از تو گریزانند و مرا دوست دارند؟
مرگ با خنده جواب داد : زیرا من یک حقیقتم و تو یک دروغ
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 0:7  توسط علیرضا | 
زندگی شهد گل است زنبور زمان میخوردش آنچه می ماند عسل خاطره هاست 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 0:0  توسط علیرضا | 
خب اول از همه سلام این وبلاگ یک وبلاگ عاشقانه هست برای دوستان عاشقانه و با دو مدیر توانا که عاشق هم هستند  با این شروع میکنیم

کاش زندگی دنده عقب داشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 23:39  توسط علیرضا |